
قايقي خواهم ساخت خواهم انداخت به اب
دور خواهم گشت ازين خاک غريب
سهراب چنين گفت و برفت
اما پرسيد کسي کي ؟به کجا؟
کدام نقطه دنيا خوش است
که رود او ازين خاک غريب
نه گلي نه نسيمي نه بهار
همه جا يک رنگ کجاست سهراب زرنگ
ميگريزد به کجا با قايق
قايق ميرود اما کجاا؟
دلبست به چي که اينگونه برفت
نکند او نوري از افق ها بديد؟
همه ي اين خاک غريب است ولي
دردرون خشميست که فرياد کش است
هر قدم را که ببيني زخم است
قايق سهراب هم بي رنگ است
اين مسير بسي طولانيست
همه قايق دارند اما ابي نيست
همه سوار بر افکار خودند
اما راهي نيست اما تابي نيست

بازم شب شد دلم گریون بازم شب شد قلم حیرون
بازم تنها و بی پروا به سوی قصه ای محزون
بازم خسته بازم غصه لبم تشنه بهم بسته
کجای سرنوشت دردو برای من حک کرده
بازم فریاد ها وآه ازین کوچه به اون کوچه
دو زوج عاشق و شادند گلی دارند که میروید
برو ای گل نیا اینجا که اینجا زندگی سخت است
زمین با این تب سوزان زتو خاکستری سازد
همه دارند میخندند که تو به زودی زمین ایی
ولی هیچ کس نمیگوید که ایا توهم میخندی
نمگویند که تو تاکی در این دنیا میرقصی
برو ای کودک زیبا که ما درحال نابودییم
برو میدانم توهم روزی
خواهی زین دنیا بگریزی
تو می ایی با مهرت
ولی با نفرت میری
تو می ایی با خنده
ولی با ابرها میری
تو می ایی با فریاد
ولی خاموش می گریی
تو می ایی بی غصه
ولی با دردها میری نیا اینجا نیا اینجا!!


