
در هجوم غروب روزی تلخ از یک فصل پاییزی در پشت درختان برگ ریزی در ان دور دستهای نا پیدا
در این غربت شبهای اشک ریزی دران تمنای کمی لبخند دران پس کوچه های عالم ذلت در ان گوشه
کناره یک وجب حسرت
نظر افتاد به یک کودک همان کودک که در یک عالم دیگر به سر میبرد
بدون اینکه خود احساس کند برای خرید نفسی به دست مردم قدرت پرست بوسه ها میزد
کسی دانست ان کودک تمام ارزویش غرق یک فرداس کسی دلش لرزید در ان راحتی شبهای دنیایش
در گوشه ای کودکی تنهاس
به فردایش گریزان بود تمام هستیش یک ابر گریان بود
به روی زانوان کوچکش روزی هزاران بار خم میشد برای کی ؟ برای چه ؟ چه تاوانی گریبان بود؟
چه کس جرمش را قضاوت کرد؟
ولی بی هیچ منتی برای هر نفر در شب شعله سر میداد
می سوخت بی پروا به دور از یک سوال ؟ گویی حقاقیق را از ان خود میدانست
ایا میدانست ؟
در ان روزهای بی احساس به دنبالش میرفتم از ان دوردست ها نگاهای پر از دردش را میدیدم
تمام فکرو زهنش تکه ای نان بود تمام قلب او اغشته ی غم بود
ولی حتی یک لحظه خنده ار لبهاش خشکیده بر میداشت؟
میپمود تنهایی اما تا کجا میرفت راه پایان کو ؟
باز هم میرفت
اسمان هروز بر بالین تنهاییش میگریید ایا کسی حس کرد ؟ اما نه! حتی قطره ای برای او کسی نگریست؟
میان راه بی پایان کنار در باغی سیبی دید پالرزان چشم خیسان نگاه میکرد
نگاهش قلب ادم را صدا میکرد
میگریست ! اما چیست ؟ انکه تنها سیبی بود ! ان همان تنها ارزوی کودک تنهای ما میبود
میلرزیدو با تردید نزدیک ان میشد لحظه ی وصال را از تپش قلبش میفهمید نزدیک شد!!!
این ترس و شوق این وصال دیوانه اش میکرد
زیر لب میگفت:خم میشم بی منت ؟ بردام بی ذلت؟
سیب را برداشت گریه ها میکرد اسمان بر حالش خنده ها میکرد.!!
اما اه!! اما اه!!
زمان شادیش در حال اتمام است
سایه ی یک شخص لحظه های شادیش را عزا میکرد!
باغبان امد پا لرزان اخم بر چشمان مغرورش غوطه ور در نفرت و نیرنگ سیب را از اغوش گرم پسر
برداشت
سیب را انداخت ارزوهای پسر را زیر ریگی از حرفهایش نهان میکرد
پسر با چمشی از حسرت پر از اشک تمنا خند باز میکرد
تمام هستیش زیر بار ان انهمه منت و خفت خم می شد
غرش قلبش هستی را زیرو میکرد تمام لذ تای هستی را با بغضش سیاه میکرد
اسمان بارید زمین غرید !!!
اما اه !! باز هم کسی حس کرد چرا غرید؟ چرا بارید؟
در ان لحظه شیطان بر حال کودک گریه ها میکرد !!
اری شیطان گریه ها میکرد !!

دختر پری دریا تو چرا دلت گرفته ؟
توی این وسعت دریا تو چرا غمت گرفته ؟
تو مگه دریا نداری یارو همدمی نداری؟
تو چرا مثل ادما حرفی از خزون میاری؟
چی شده دختر دریا؟ دریا که دروغ نداره
ماهی که مثل ماها دل سنگی نداره
مگه دریا لولو داره؟ اشک و نفرت توش میباره؟
مگه جز دنیای ماها جای دیگم خون میباره؟
نکنه دختر دریا توام یار بی وفایی داری ؟
نکنه تو انتظاری خبری ازعشق نداری؟
نکنه دختر دریا اونم ترو از یاد برده؟
نکنه تو قصه فرداش اسمی از پری نبرده؟
چرا گریه پری خانم نه گریه واسه تو جرمه
اگه قصه گو بفهمه اسمتو از قصه برده
برو دریا پری خانم توامید دریای قصه هایی
شاید نورامید قلبت به دل ماهام بتابه



