
ميگن بنويس دوباره
شما بگين ؟
چقدر دير اومدم شايدم نبايد ميومدم ......
مبادا سودا گري را از هوس ياد بگيري

خودش گفت پشت دريا شهري است كه درآن پنجره ها رو به تجلي باز است
شهر را ويران كن كه در آن خاطره ي مرگ ياد پنجره هاي بام است
گفت بام ها جاي كبوتر هايي ست كه به فواره ي هوش بشري مينگرند
من در اين شهر غريب جغد شومي ديدم كه به عزاي دل اين مردمان ميخندد
دست هر كودك ۱۰ ساله ي شهر شاخه ي معرفتيست
من چه ديدم كودكان غرق تمناي ارزويي رنگين خون يكديگر را جرعه جرعه نوشيدند
تو چه ديدي من چه ديدم
معرفت در كتابها ياد نبود
گلي از صحنه ي احساس نبود
مينويسم اكنون
پشت اين باتلاق شهريست كه در ان شهوت مرگ تكرار است
در ميان همه ي اميد ها خلوتي با همه ي زشتي ها بيدار است
|+|
نوشته شده توسط هدی.ع .م در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 15:12


